امروز از صبح که بیدار شدم دلتنگ مادرم بودم. همش فکر می کردم چرا هفته پیش امیر موفق شد نظرم رو تغییر بده و بجای اصفهان بریم نمک آبرود کذایی! ... و ناگهان احساس کردم به خون امیر تشنهم! جوشش هورمونهای بدن بود، احساس کمبود محبت بود، هر چی بود دلم میخواست بیاد خونه کلهشو بکنم! هر ایرادی از اول ازدواج تا حالا ازش دیده بودم یا حرف ناراحتکنندهای اگه بهم زده بود همینجوری جلوی چشمم رژه میرفتن ! هر جوری میخواستم این احساس رو سرکوب کنم نمیشد.
نزدیکای شب که اومد خیلی سرد باهاش برخورد کردم و وقتی پرسید شام چی داریم، با اخم گفتم هیچی ! (درصورتیکه تو یخچال بود)و عین آتشفشانی که عنقریبه دود و آتیش از دهنهش بزنه بیرون، منتظر یه بهونه موندم...اما این همسر عزیز من خونسردتر از این حرفاست. اول چایسازو روشن کرد و بعد رفت سر یخچال و با اینکه حتمن قابلمه پر از ماکارونی رو دیده بود ظرف پنیر درآورد و نون گذاشت رو توستر که نون و پنیر بخوره. خواستم بگم سبزی هم داریم که آتشفشان درونم اجازه نداد ولی ته قلبم دوست داشتم ماکارونی و سبزی خوردن در بیاره !
بعد از خوردن شام هم نشست جلوی تلویزیون، داشت فوتبال نگاه میکرد که رفتم با اخم کنترل رو از دستش گرفتم و گذاشتم رو کانالی که یه سریال مزخرف داشت... هیچی نگفت و رفت یه کتاب برداشت و شروع کرد به خوندن.
از دست خودم عصبانی بودم اما نمیدونستم باید چیکار کنم.
برچسب:
نویسنده: میلاد طاهری
تاريخ: يکشنبه
1 بهمن
1396 ساعت: 15:08